معرفی وبلاگ
با سلام. رفاقت وآشنایی من با شهدا خودش قصه ی طولانی و درازی داره واقعا هم در شهدا همه چی پیدا میشه.........فقط کافیه با هاشون رفیق بشیم امتحانش ضرری ندارخ بخدا...........تا عمر دارید باصفا میشید وبی قرار..........رفیق میخواید شهداء.........خدا واهل بیت میخواید بشناسید شهدا.......خیلی از ماها میگیم کی مثل اهل بیت میشه؟؟؟........ولی بخدا میشه مثل شهدا بود...........چون شهدا هم مثل خود مابودن........تو جمع ما زندگی میکردن.......با خود ماها نفس میزدن........اصلا میدونید چیه؟...........شهدا به ما یاد میدن میشه غیر معصوم بود ولی تو بغل معصوم جون داد.......شهدا زنده اند وما مرده........... نمیخواستم نصیحت کنم فقط میخواستی یه خورده فکر کنیم......بس نیست؟؟؟؟؟........التماس دعای شهادت.یاعلی
دسته
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 103177
تعداد نوشته ها : 4191
تعداد نظرات : 35
Rss
طراح قالب
  گفتي : بنويسيد آب ... همه نوشتيم ... گفتي : بنويسيد بابا آمد ... همه .... همه نوشتند به جز من ! يادت مي آيد خانم معلم ؟؟!! همه نوشتند بابا آمد اما من نوشتم بابا رفت ... هميشه از همان اول كه اسم بابا مي آمد بغضم مي تركيد و گريه مي كردم . مثل روزي كه تو ديكته مي گفتي و من نبود بابا را آه مي كشي
تابوت احمد خيلي سبك بود!!احمددر ميان لات هاي محل، شهرت عجيبي داشت. معروف بود كه ديوار هيچ باغ ميوه اي نيست كه او حتي براي يك بار هم كه شده، از ديوارش بالا نرفته باشد. در اوايل سال 1357 بود. شبي داشتم با دو تا از نوجوان هاي مسجد ميزهاي قرآن را براي شروع جلسه مي چيدم. او با دو نفر از دوستانش وارد

 

آري شهادت زيباست،اما مثل مرد پاي بيرق انقلاب ايستادن از ان هم زيباتر است،

شهادت در ركاب امام خميني زيباست،اما دفاع از ولي فقيه حاضر از آن هم زيبا تر است،

خون دادن براي امام خميني زيباست،اما خون دل خوردن براي امام خامنه اي از ان هم زيباتر است...

(شهيد سيد مرتضي آويني)

  چند روزي است كه ديگر براي بهروزم گريه نمي كنم!در خواب او را به همراه 50-40 نفر از رفقايش ديدم؛ گفتم: مادر، نميخواهي برگردي؟ من كه ديگر مُردم از دوريت!گفت: نه مادر، من ديگر برنمي گردم!گفتم: خب خيالم راحت شد كه ديگر منتظرت نباشم، حالا مي شود بگويي چرا؟!گفت: مادر! ما مانده ايم در مناطق عملياتي،
بيمارستان از مجروحين پر شده بود...حال يكي خيلي بد بود...رگ هايش پاره پاره شده بود و خونريزي شديدي داشت.وقتي دكتر اين مجروح را ديد به من گفت بياورمش داخل اتاق عمل.من آن زمان چادر به سر داشتم.دكتر اشاره كرد كه چادرم را در بياورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا كنم...مجروح كه چند دقيقه اي بود به هوش
امسال سومين سالگرد افتخاراي شهر ما اراك و كشورمون ايرانه. شهدايي كه 89.1.30 در باغ شهادت رو پيدا كردن و با افتخار ازش رد شدن. اين متن براي آشنايي بيشتر با افتخاراي شهرخودم اراك و افتخاراي ميهن اسلاميمون ايران شهيد حميد آسنجراني، شهيد سيد محسن قريشي، شهيد مهدي جودكي ه. و
  نفيسه چشم از عليرضا بر نمي داشتعليرضا يك ريز داشت سفارش مي كرد؛اما نفيسه ساكت ساكت بود.شايد عليرضا انتظار داشت يكي از اين حرفها را از نفيسه بشنود:«آخه ما رو به كي مي سپاري؟كاش يه دستي به سر و روي خونه مي كشيدي، بعد مي رفتيزود به زود برام نامه بنويسدر اولين فرصت برگرد مرخصي...»صدا
پـــدرگاهي جنگـــــــــنده عــــــــراقي مي شود..گاه ضـــــــــــد هــــــــــــــوايي..گاه تـــــــــــــــــــــــــــــــــــانك ...شـــب است ...همســـايه ها خــــوابند..بايد هر جوري شــــــده..جلوي پيشـــــــروي پـــــدر را گرفت...پ.ن: به جرم عشق و عاشقي بهما ميگن ديوونه بزار ملامت بكنن يه خ
تا يادمان مي آيد پاي منبرهاي حسينه ها، مساجد و هيئت ها وقتي روضه خوان برايمان از بي حرمتي هايي كه به محضر عمه سادات شده بود مي گفت، سرمان را پايين مي انداختيم و از محضر لاهوتيش احساس شرم مي كرديم كه چرا بايد تاريخ بين ما و كربلا فاصله بيندازد؟! چرا ما نبوديم در كربلا؟ سوز «يا ليتنا كُنّا مَعَك
دوستم بهم ميگه اگه يه روز شهدا بپرسن چي كارانجام دادي براما جوابشونو داري؟ منم مثل مرد پريدم وسط حرفشو گفتم بله كه مي دونم چي جوابشونو بدم خيلي هم آسونه ميگم ببخشيد شما خون داديد و من فقط نگاه كردم و شنيدم تو از مرز من دفاع كردي كه يه وقت چادر از سر ناموسم نيفته..... در صورتي كه من خيلي راحت اجازه م